تنهایی

سلام دوستان خوب بلاگی. من رو ببخشید که یک مدتیه کم آپدیت میکنم. آخه این روزا حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم. نمی دونم دلیلش چیه اما خوب... . چند روز پیش یکی از صمیمی ترین دوستان قدیمیم مادر بزرگش رو برای همیشه از دست داد. ستاره جان بازم تصلیت میگم و امیدوارم که غم آخرت باشه. و اما...

بالاخره بازم باید چمدونم رو ببندم و از اینجا هم برم. ولی اینبار رفتنم فرق میکنه. باید از جایی برن که خیلی دوستش دارم و دل کندن ازش برام خیلی سخت. اما خب. چه میشه کرد.

حرفی از جنس زمان نشنیدم، هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود...

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

باید امشب بروم...

باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱۸ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

سلام...
خودت می دونی که این و برای تو می نویسم. میدونم که الان عصبانی هستی. میدونم که هرگز فکرشم نمی کردی که سرگذشتت اینجوری رقم بخوره. میدونم که با این همه خوبیایی که میکنی به همه هیچ وجه فکرش رو نمی کردی که کسی بهت بدی کنه. همه ی اینارو میدونم.
اما میدونی چیه؟ همه چیز از اول اشتباه بود. همه چیز. تو با خود خواهیات از اول آجرای زندگیمونو اشتباه بنا کردی. اینم میدونم که همه ی اینارو خوب می دونی و شایدم الان پشیمونی. اما خودت خوب می دونی که دیگه برای پشیمونی خیلی دیره. خیلی دیر...

من نمیگم تو بدی و به من بد کردی. اما اگه یک خورده تو سطح خودت می موندی و خیال بافی رو کنار میگذاشتی شاید حالا حال و روزمون اینجوری نبود. هیچ وقت فکر نمی کردم که یه روزی بخوام ازت جدا شم. اونم اینقدر زود. من خیلی سعی کردم که وجودم و به اطرافیانم ثابت کنم. اما با این ١ اشتباهی که هر دومون مقصرش بودیم همه چیز خراب شد. دوباره شدم همونی که هیچ کس بهش اعتماد نداره و همون دختری که همیشه باید مواظبش بود که راه اشتباه نره. اما اینبار خودم تصمیم گرفتم رو پای خودم وایستم.
ازت ممنونم. ممنونم که باعث شدی که خودم باشم و خدای خودم. تنهای تنها. تنها نه به معنی اینکه خدا نیست نه... تنها از وجود آدمهای دور و برم. ازت میخوام مثل همیشه. مثل موقعی که زیر سرم بودم و برام دعا می کردی که زودتر خوب شم. مثل موقعی که نا امید بودم از قبول شدن در دانشگاه و تو به من امید میدادی که حتما قبول میشم و شدم، مثل موقعی که وسایل خونه ی عشقمون و با هزار دلهره و وسواس انتخاب می کردم و می خریدم و تو می گفتی که همه چیز درست می شه برام دعا میکردی که صبور باشم، مثل موقعی که نگران تک تک لحظه های عروسیمون بودم و تو دلداری میدادی و دعا میکردی که همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه و شد، اینبارم از ته دل برام دعا کنی که تو درسام و زندگیم موفق باشم. میدونم که دیگه دل خوشی ازم نداری. اما فقط برام دعا کن. هر دو مقصر بودیم. این و قبول کن... عمر زندگی مشترک ما هم ٢ ماه بود. ٢ ماهی که خیلی خاطرات خوب و بد توش بود و هیچ کس فکرش و نمی کرد که اینقدر زود تموم بشه.

 


شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٥ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

یک جرقه...

   یک تلنگر...

       یک دوست...

              یک حرف...

 

دنگ...، دنگ ....
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من.
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است.
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است.

دنگ...، دنگ ....
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت ، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سر زمان ماسیده است.
تند برمی خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد ، آویزم،
آنچه می ماند از این جهد به جای :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پیکر او می ماند:
نقش انگشتانم.

دنگ...
فرصتی از کف رفت.
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
وا رهاینده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال.

پرده ای می گذرد،
پرده ای می آید:
می رود نقش پی نقش دگر،
رنگ می لغزد بر رنگ.
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ :
دنگ...، دنگ ....
دنگ...
نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

پاییز.
وقتی اسم پاییز و میشنوم رنگهای زیبا و دلنشین در ذهنم نقش می بنده.
زرد
نارنجی
سبز
قرمز...

همیشه با اومدنش خوشحال میشدم. عاشق صدای خش خش برگهای بی جون و مرده زیر پاهای خسته ی عابرا بودم.
عاشق صدای چیک چیک بارون. صدای رعد و برق که به عصبانیت خاصی می خواهد خودش رو خالی کنه و اما بارون...

خیلی چیزها میشه دربارش نوشت. اما من مینویسم از اون چیزی که دلم میخواد. اون چیزی که خیلی وقته دیگه سراغم نمی آد. همیشه عاشق این بودم که زیر نم نم بارون راه برم. انقدر برم که خیس شم. خیس خیس. اونوقت بیام خونه و کنار شومینه بشینمو یک کتاب از م.مودب پور بردارم و بخونم. تا وقتی که همونجا و همونطوری خوابم ببره.
دیگه خیلی وقته که اومدن پاییز رو حس نمی کنم.
خیلی وقته که صدای خش خش برگها رو زیر پای عابرا نمیشنوم.
خیلی وقته که دیگه چشام رنگهای زیبا رو که درختا به رخمون میکشن نمی بینم.
دیگه خیلی وقته که زیر نم نم بارون راه نرفتم. دلمم نمیخواد برم...

این همه تغییر از کجا اومده؟
آخه چرا؟.......

هر چی فکر می کنم به نتیجه ای نمیرسم.

 

 

شب سردی است ، و من افسرده
راه دوری است ، و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم ، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هردم این بانگ برآرم از دل
وای ، این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من ، لیک، غمی غمناک است
نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢٠ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |


بزرگترین گناه من٬
این بود که عاشق شدم! یا نه. عاشق شده که گناه نیست! بذار درستش کنم.
بزرگترین گناه من٬
این بود که رازم رو به تو گفتم! تو هم هر روز از من فاصله گرفتی!
 
دلم می خواست
وقتی بهت فکر می کنم، تصویر چهرهای مهربون با چشمانی دوست داشتنی یادم میاد که همیشه و همیشه به یادش می نشینم...
دلم می خواست عاشقت باشم...
دلم می خواست یه عشق بی پایان به پات بریزم...
یه عشق جدایی ناپذیر...
دلم می خواست تا ابد پا به پات بیام...
اما نذاشتی بهت برسم...
میگی نگو عاشقم...
میگی نگو...
میگم باشه نمیگم...
و من باز هم ته دلم میگم تا ابد عاشقم...
لیلی در پی دلبری و افسون گریست...
 

نام عشق را که می بری
نام عشق را که می بری آفتاب احترام می کند
نبض آب تند می زند
موج ها قیام می کنند
نام عشق را که می بری سنگ هم بی قرار می شود
کوه سر به خاک می نهد
آسمان سجود می کند
شب سپید می شود
سرو خود پرست سر به زیر می شود
نام عشق را که می بری
گریه ناگزیر می شود
عاقبت دل به عاشقی صادقانه اعتراف می کند...
 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱٤ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم: عزیزم این کار را نکن!
نگفتم: برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده...
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه، رویم را برگرداندم!
حالا او رفته، و من:
تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم...
نگفتم: عزیزم متاسفم، چون من هم مقصر بودم...
نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاریم، چون تمام آنچه ما میخواهیم عشق و وفا داری و مهلت است...
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای، من آن را سد نخواهم کرد!
حالا او رفته، و من:
تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم...
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم.
نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود...
فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد...
اما حالا تنها کاری که میکنم:
گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم!
نگفتم: بارانی ات را در آر، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم...
نگفتم: جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست...
گفتم: خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت...
او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم...


 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٧ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

Design By : Pichak